باور




چشم ک باز کنی می بینی گربه هایی را که چشمانشان درشب برق می زند ،،وگرگهای مارک داری ک در شهر ب دور حبه ی انگوری می گردند ک حالا بزرگ شده ودیگر چنگال سفید را باورنمیکند،،،و گاوهایی ک فقط به فکر شکم خودشانند، اما بازهم " ما    "ما می کنند!!!  
 
 ومی بینی کلاغ هایی  را ک هم پنیر دارند وهم وقتی به دنبال سرپناه می گردی دورو برت خوب   "غار  "غار  می کنند،اینجاست که می خواهند چشمانت را هم بدزدند تا وقتی  خانه را گم کردی  دیگرنبینی  شناسنامه ات را ک  بر سر کوچه مان یک نفر برای امروز آویزان کرده  تا وقتی بزرگ شدی پیدا شوی،
ومن ،،
ک هنوز می خواهم آن قدر خوش باور باشم ک بودنت راباور کنم وقتی اصلا نیستی ومدام فریاد بودن برلب داری و وقتی کلاغ را می بینی  اما آسمان راانکارمی کنی؛
آسمانی ک پرنده هایش بایک دست مهربان  به پروازدر می آیند و هر روز در آن اوج می گیرند...

                                                 

/ 25 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی اورسجی

سلام عزیزم بسیار با مفهوم و پر از ایهام و روزگار را خوب نقاشی کردی دمت گرم قلمت خورشید تمام کلمات خوش وزن و تمام مثال ها عالی

باشو

سلام بانو باورت را خواندم. نمی توانم از نوشته هایت لذت نبرم مجبورم می کنی . ولی نظر دادن ....... زیاد موافق نیستم . با قضاوت درباره دیگران موافق نیستم. تنها به قطعه شعری از شاعر همشهریم "منوچهر نیستانی" بسنده می کنم : " تو بی مضایقه خوبی ...." خوشحال می شوم با شما و نوشته هایتان بیشتر آشنا شوم. برایتان احترام زیادی قائلم چنانکه با شنیدن نام راحیل ماندگار کلاهم را از سر بر می دارم گاهی قدم در روح باشو بگذارید

علی

سلام دوست عزیزم تبریک میگم سایت بسیار زیبایی داری خوشحال میشم به منم سر بزنی راستی اگه دوست داشتی با هم تبادل لینک کنیم به امید موفقیت شما دوست خوبم [گل]

مترونوم

سلام عزيزم ان شاله سلامت باشي................... متنت براي من چندان مفهوم نبود...................... فكرميكنم نيازبه اصلاح تخصصي دارد................. [خرخون]

علی

دوست عزیزم با افتخار لینک شدی لطفا منو به عنوان من و تو اسپرت لینک کن بازم بهمون سر بزن خوشحال میشم دوست خوبم [گل]

گاهی نگاه مثبت داشتن به مسایل خود حکایت از عمق نگاه به هستی و مسایل پیرامونی دارد....البته پرداختن به آسیب ها و ضعف ها خود ضرورتی انکار ناپذیر دارد.....به نظر میرسد شما دلی دردمند و آشنا با تلخی ها دارید........با احترام م.م

وحید

از در درامدیو من از خود بدر شدم گفتی کزین جهان بجهانی دگر شدم چشمم براه تا که خبر میرسد ز دوست مهرم بجان رسیدو به عیوق بر شدم

محمد علی

داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهیچکس ... پرسید پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد می کشید به خاطر تو ، با یه بغض غمگین بهش گفتم: به خاطرهیچکس ... ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:به خاطرکسی که به خاطرهیچ زندست...