زندگی یعنی!!!

 

هفته ی گذشته با ی خانم جوان آشنا شدم ک صورتش رو باسیلی سرخ نگه داشته بود

روزها تو خونه مردم کارگری می کرد تا خرج خودش ودوتا بچه ی معصومش رو در آره اما

باز هم...

امروز به خونش رفتم...

اولین چیزی ک به چشمم خورد میخی بود ک نقش دستگیره رو روی درداغون آپارتمان

اجاره ایش بازی می کرد،،

ودر زیبای همسایه...

خدارو شکر  خدارو شکر

                             تنها جملاتی بود ک میشنیدم...



 
!!!

مادر گوجه های  سبز مغازه را می خرید تا زیرنور آفتاب حیاطمان برسدو ما شاد باشیم؛

اما من دلم " گوجه سبزهای همسایه رامی خواست...



/ 5 نظر / 12 بازدید
م.ب

سلام از نوشتهات خیلی لذت بردم راستی از دست ما ناراحتیت که نه سری و زنگی به ما نمی زنید.[راک]

sam

سلام ممنونم که سر زدی وب بسیار زیبایی داری با افتخار لینک شدید...[گل]

امیر

عالی بود مرسی[گل][گل]

فائزه

[قهقهه] امید وارم ازگوجه سبز های همسایه بغلی گیرت بیاد متن زیبایی بود

مهرانه

سلام عزیزم کاش همه مثل مادر توی قصه ی تو بودند آبرو دار وفداکار مهربون و دلسوز و کاش مادر های بعضی از ما ها هم ...[افسوس][افسوس][افسوس]