پیرمرد در گوشه ای از پیاده رو نشسته بودودستانش را به منزله ی شرمندگی روی صورتش گرفته بود؟!
صورتش از خجالت سرخ بود...

هرعابری که رد می شد به کاغذ کنارمرد خیره می شدوچنان که شعر ویا مطلب جالبی دیده باشد آن را می خواند وبا حالتی خاص،اما به سادگی از کنارش می گذشت...!

شاید هم حق با آنها بود وبهتر بود ک بروند،،اما...


دخترجوان هم ب همراه دودوست دیگرش مرورکنان ازکنارش گذشتند،
اما چند قدم هم نگذشته بودند که دخترک  ب سوی مردبازگشت.
این بار با دقت بیشتری نوشته های روی کاغذ رامی خواند...

-  لحظه ای دستان پیرمرد روی صورت سرخش لرزید-


دوستان دختر بهت زده منتظر بازگشتش بودند،،اما...

به سرعت از آنها دور شد...
و خیلی زود بازگشت،،
باعجله از زیر چادرمشکی اش وسیله ای سفید بیرون آورد وکنارپیرمرد روی زمین گذاشت؟؟


بغض مرد سخت شکست،،


حق حق کنان او را دعا می کرد،انگار یادش رفته بود که تا چند لحظه ی پیش چقدر خجالت میکشید،،دخترخم شدوبعدچند اسکناس که در مشتش پنهان کرده بود در دستان مرد گذاشت واشک ریزان با گفتن چند جمله، به سرعت باد از آنجا دور شد...  

پیر مرد باخوشحالی ترازو را ازجعبه بیرون آورد وبدون هیچ خجالتی شروع به کارکردن کرد.
 


                    

پیرجوانمرد

        

دستان یخ زده ات را می بوسم ای پیر جوان مرد؛

آن گاه که سوز استخوانش حرام زندگی را به آتش می کشاند...

وخم پشتت؛

              ک مردانه ایستادن را نشانم می دهد،،

و چشمان منتظر تورا؛ ک  سکه های صبر را بر خرج چیره ی روزگار دخل میکند؟؟؟
 
      وترازویت را،،ک نه وزن مرا،

             بار سنگین رسالت را

                           - در کفه ی معرفت-

                   بر چهره ی زشت نباید های شهرزیبا می کشد...