هفته ی گذشته با ی خانم جوان آشنا شدم ک صورتش رو باسیلی سرخ نگه داشته بود

روزها تو خونه مردم کارگری می کرد تا خرج خودش ودوتا بچه ی معصومش رو در آره اما

باز هم...

امروز به خونش رفتم...

اولین چیزی ک به چشمم خورد میخی بود ک نقش دستگیره رو روی درداغون آپارتمان

اجاره ایش بازی می کرد،،

ودر زیبای همسایه...

خدارو شکر  خدارو شکر

                             تنها جملاتی بود ک میشنیدم...



 
!!!

مادر گوجه های  سبز مغازه را می خرید تا زیرنور آفتاب حیاطمان برسدو ما شاد باشیم؛

اما من دلم " گوجه سبزهای همسایه رامی خواست...