راحیل ماندگار

خدایا!راه را نمی بینم! آینده پنهان است،،اما مهم نیست،همین کافی ست ک تو راه را می بینی و من تورا ...




چشم ک باز کنی می بینی گربه هایی را که چشمانشان درشب برق می زند ،،وگرگهای مارک داری ک در شهر ب دور حبه ی انگوری می گردند ک حالا بزرگ شده ودیگر چنگال سفید را باورنمیکند،،،و گاوهایی ک فقط به فکر شکم خودشانند، اما بازهم " ما    "ما می کنند!!!  
 
 ومی بینی کلاغ هایی  را ک هم پنیر دارند وهم وقتی به دنبال سرپناه می گردی دورو برت خوب   "غار  "غار  می کنند،اینجاست که می خواهند چشمانت را هم بدزدند تا وقتی  خانه را گم کردی  دیگرنبینی  شناسنامه ات را ک  بر سر کوچه مان یک نفر برای امروز آویزان کرده  تا وقتی بزرگ شدی پیدا شوی،
ومن ،،
ک هنوز می خواهم آن قدر خوش باور باشم ک بودنت راباور کنم وقتی اصلا نیستی ومدام فریاد بودن برلب داری و وقتی کلاغ را می بینی  اما آسمان راانکارمی کنی؛
آسمانی ک پرنده هایش بایک دست مهربان  به پروازدر می آیند و هر روز در آن اوج می گیرند...

                                                 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۸| ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ| توسط راحیل ماندگار (خ. خلج)| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت